بالاخره تصمیمم را گرفتم. از اینجا میروم. اینجا دیگه فرقی با در خونمون نداره. البته اگر اونجا حرف بزنم بهتره. لااقل میتونم به خوبی هرچی را که میخوام ،بیان کنم. دیدم اینجا داره میشه محل صحبتهای شخصی روزمره ای که خیلی بهترش رو میشه رو در رو گفت. سه ماه پیش توی بلاگر یک اکانت درست کردم حالا هم می روم اونجا و حرفهایی را که نمی شد اینجا زد اونجا مینویسم. اگر چیز جالبی به ذهنم رسید که دیدم دلم می خواد دوستانم هم بدانند دوباره میام اینجا. البته فکر کنم این کار هم بعد از مدتی فراموش بشه. ولی اونجا راحتترم مخصوصا برای من که نمیتونم با اسامی مستعار کار کنم.این مدت هم با قطع و وصل های بلاگ اسکای ساختیم. خواستم تا 21 تیر صبر کنم، تاریخی که شروع به نوشتن کردم، ولی گفتم بی خیال، خودم رو اسیر تاریخ نمیکنم. و 21 فروردین موقعی اینجا را ثبت کردم. مطمئنا کسی از خودش نپرسید چرا این دو روز.اگر از آشنایان در اون موقع کمی به ذهنشون فشار می آوردند، راحت می تونستند بفهمند چرا. البته دیگه برای من هم مهم نیست و تبدیل شدند به 2 تا تاریخ که فقط خاطرهای از یک احساس را برای من دارند.
"آشنایی یک حادثه است و جدایی یک قانون". هر چند که نمی خواستم قبول کنم ولی مجبورم واقعیت را بپذیرم. هر چند که خیلی سخته. اینجا با "نبودن" شروع شد و با "جدایی" تموم شد. چه قدر بین این دوتا فرق است. در حد یک آغاز و پایان.
من نمیروم، هستم. ولی با نقابی دیگر. که دیگه کسی ندونه پشتش کیه. پس فعلا خداحافظ.







