از وبلاگ زهرا:
"...یه دختر کوچولو هم از اینهایی که خیلی چهره آفتاب سوخته ای دارن و لباسای ژولیده ای هم پوشیدن اونجا بود... گفتم: اسمت چیه؟ گفت اسمم زهرا هست...  بهش گفتم: چه جالب، من و تو چقدر مثل هم هستیم، آخه اسم منم زهرا هست... فکر کردم الان میخنده، ولی با همه کوچولوئیش گفت: ولی نه شما خوشبخت هستن... انگار که جگرم رو کارد بزنن، با ناراحتی تمام بهش گفتم: تو دیشب ساعت چند خوابیدی؟ گفت ساعت 9 شب... بهش گفتم ولی من دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم و داشتم به خاطر یک موضوعی گریه میکردم... حالا تو بگو کدوممون خوشبختتر هستیم... اما خوب اون کوچولو بود، اصلا نفهمید که من چی گفتم، در حالیکه داشت پول رو از من میگرفت گفت: ولی شما پولدار هستین... خونه دارین... نمیدونین که با گفتن این جمله اش فقط دلم میخواست، همون جا بسط بشینم و زار زار گریه کنم... اون بچه بود، نمی فهمید... واقعا هیچی نداشتم بهش بگم ..."
نه تو نفهمیدی! نفهم این ماجرا تو بودی.خوشی زده زیر دلت که تا 4 صبح گریه کنی.گرسنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره. هنوز اون قدر درد نکشیدی که حتی دیگه گریه هم نتونی بکنی.یادت میاد نیاز های اصلی انسانها رو: "خوراک ، پوشاک ، مسکن" اون کدام یک از این ها داشت؟
نظرات 2 + ارسال نظر
جوون جاهل (جی.جی.) 1383/03/19 ساعت 02:41

همیشه کسی که تو دل شب گریه می کنه ِ خوشی زیر دلش نزده ! (البته قضیه رو کامل نگفتی). ممکته تو این مورد حق با تو باشه ولی کمی عمیق تر فکر کن.
موفق باشی

[ بدون نام ] 1383/03/20 ساعت 04:04

به هر حالحق نداره خودش را همدرد اون دختر بدونه. این در کمال خود خواهی که بگه اون دختر خوشبختره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد