بالاخره تصمیمم را گرفتم. از اینجا میروم. اینجا دیگه فرقی با در خونمون نداره. البته اگر اونجا حرف بزنم بهتره. لااقل میتونم به خوبی هرچی را که میخوام ،بیان کنم. دیدم اینجا داره میشه محل صحبتهای شخصی روزمره ای که خیلی بهترش رو میشه رو در رو گفت. سه ماه پیش توی بلاگر یک اکانت درست کردم حالا هم می روم اونجا و حرفهایی را که نمی شد اینجا زد اونجا مینویسم. اگر چیز جالبی به ذهنم رسید که دیدم دلم می خواد دوستانم هم بدانند دوباره میام اینجا. البته فکر کنم این کار هم بعد از مدتی فراموش بشه. ولی اونجا راحتترم مخصوصا برای من که نمیتونم با اسامی مستعار کار کنم.این مدت هم با قطع و وصل های بلاگ اسکای ساختیم. خواستم تا 21 تیر صبر کنم، تاریخی که شروع به نوشتن کردم، ولی گفتم بی خیال، خودم رو اسیر تاریخ نمیکنم. و 21 فروردین موقعی اینجا را ثبت کردم. مطمئنا کسی از خودش نپرسید چرا این دو روز.اگر از آشنایان در اون موقع کمی به ذهنشون فشار می آوردند، راحت می تونستند بفهمند چرا. البته دیگه برای من هم مهم نیست و تبدیل شدند به 2 تا تاریخ که فقط خاطرهای از یک احساس را برای من دارند.
"آشنایی یک حادثه است و جدایی یک قانون". هر چند که نمی خواستم قبول کنم ولی مجبورم واقعیت را بپذیرم. هر چند که خیلی سخته. اینجا با "نبودن" شروع شد و با "جدایی" تموم شد. چه قدر بین این دوتا فرق است. در حد یک آغاز و پایان.
من نمیروم، هستم. ولی با نقابی دیگر. که دیگه کسی ندونه پشتش کیه. پس فعلا خداحافظ.
اپیزود یک :
پسر چند روزه چند روزه مرتبا بهونه هندوانه میگیره . پدر براش نمیخره. تا اینجا با خودم فکر میکنم عجب پدر خسیسی، یک هندونه مگه چه قدر میشه. چند روز بعد پدر که از سر کار برمیگشته میبینه پسرش از تو آشغالهای همسایه پوست هندونه پیدا کرده و داره اون رو گاز میزنه. پدر با خودکشی، مساله را لااقل برای خودش حل میکنه.
اپیزود دو :
سبزی فروش بهش میگه: این گوجه شکستهها رو جدا کردم . اون طرفه بردار. زن سرخ و سفید میشه و من من کنان میگه "نه حالا نمی خوام" و برمیگرده میره. سبزی فروش تعجب میکنه. اون از کجا باید میدونست که زن و اون مشتری دیگرش با همدیگه همسایه هستند و سلام علیک دارند. به هر حال هر دوتا زن تاوان این ندونستن را پس دادند.
اپیزود سه:
مادر دخترش رو برای مصاحبه منشی گری آورده. خیلی بچه سن است . مادرش میگه:من خودم هم بیرون کار میکنم ماهی چهل هزار تومان میگیرم پدرش مریضه، خونه خوابیده. گفتم این را هم بیارم سر کار سی هزار تومان هم که بگیره باز هم یک کمک خرجی هست. چند روز بعدش ما همه تو اتاق شورای صنفی نشستیم و با خودمون کلنجار میریم با چهل هزار تومن چه طور میشه یک خانواده 5 نفری را اداره کرد.
خواهشا نگویید "خب جلو خودش را می گرفت 3 تا بچه دنیا نمیآورد"
این چند روز تو فکر بودم دیدم نمیتونم همه چیز رو بفهمم. همین طور که سر این جور چیزها هنگ میکنم، از بالا هم سر بعضی چیزها مثل جغجغه بچه هفدههزار تومنی و آپارتمان ۱۳۰۰ متری گیج میشوم. با این تفاسیر انتظار داشتن از بقیه که همه چیز رو درک کنند کار اشتباهیه. دیگه هم با شنیدن اون جک که انشایی درباره فقر بود و همه از راننده و مستخدم و باغبون یک خانواده در اون فقیر بودند، خندهام نمیگیره.
دیگه هم سر این جور مسائل با کسی بحثی نمیکنم.نه اینکه موافق باشم یا طرف رو این قدر احمق فرض کنم که حتی به خودم زحمت صحبت کردن ندهم. فقط به خاطر اینکه میدونم فایده نداره.
.....
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بیدرمان
....
علی صالحی