این ایمیل برگرفته از وبلاگ امام امیر است که توسط دختر خانمی به ایشون نوشته شده است. بخونید و قضاوت کنید و اگر تونستید استفاده!
امیر خان سلام. حالتون چطوره؟ امیدوارم که همیشه سالم و سر حال باشید.
بعد از خوندن اخرین مطلب وبلاگتون که موضوع پر بحثی داره تصمیمم گرفتم که این امیل رو براتون بزنم.
امیر خان توی همه نوشته هاتون یه جورایی از این که شما رو عاشق و........... خطاب کنن واهمه داشتین. راستی واقعا چرا از اینکه به شما بگن عاشق واهمه دارین؟ شمایی که با مفهوم دقیق عشق آشنایی دارید پس ناراحت نشین که شما رو عاشق خطاب کنند.
امیر خان عشق اگه عشق واقعی باشه انسانها رو از فرش به عرش میبره و انسان رو به تکامل میرسونه. این لغتی که امروزه به عشق تعبیر میشه یه بازیه بچه گانه است مثل یه قل دو قل فقط به جای سنگ با دل و احساس هم بازی می کنن پس در واقع این بازی اسمش عشق نیست و به قول شما هوسه. یه مثال عینی براتون می زنم که بهتر متوجه حرفام بشین مثلا من واقعا عاشق نوشته ها و شخصیت و عقاید شما شدم این به این معنی نیست حالا که من به مجذوب شخصیت شما شدم چپ و راست قربون صدقت برم و چند تا جمله بی ربط به هم ببافم و تحویل شما بدم که نتیجه ای جز تلف کردن وقتمون نداره. که مثلا چی؟ ولی امیر خان این عشق یه سری وظیفه رو دوش من میذاره. این عشق منو وادار میکنه که اگر راهی رو اشتباه رفتین بهتون گوش زد کنم. اگه راهی رو درست رفتین تشویقتون کنمو حتی شده دستامو بیارم بالا و براتون دست بزنم. وظیفه من در قبال این عشق اینه که راه های جدیدی رو جلوی پای شما بذارم. نقاط تاریک ذهن شما رو روشن کنم البته نه اینکه من خیلی حالیمه ها نه من حتی خیلی کمتر از شما از مسائل سر در میارم ولی حالا که ادعا میکنم از عقاید شما خوشم میاد باید باید وباید این وظایفو قبول کنم. لازمه همه این وظایف خوب فکر کردنه من باید خوب ببینم خوب فکر کنم زیاد مطالعه کنم و لپ کلام خودمو از این جایی که هستم بکشم بالاتر که بتونم شما رو همراهی کنم. دیدین ناخوداگاه با حس این عشق هم خودموارتقاء میدم و هم اگر در حد و توانم باشه یه نفر دیگه رو هم ارتقاء میدم. و این مفهوم واقعیه عشقه. امیر خان یک انسان کامل منطق و احساسش در کنار هم هستند و بیرون کردن هر کدوم از این 2 تا یه جای زندگی رو لنگ میکنه. عنصر دوست داشتن و عشق و از خودتون و زندگیتون دور نکنید. حرف شما کاملا درسته که عاشق شدن ممکنه بعضی وقتها به ادم ضربه هایی رو بزنه ولی اگه دقت کنین انسان هر کاری رو که شروع میکنه اولش ضربه میخوره. همین راه رفتن ما مگه وقتی شروع به راه رفتن کردی همون اول بلند شدی و دویدی؟؟ مسلما نه صدها بار زمین خوردی پاهات زخمی شد زانوهات درد گرفت ولی از شوق رسیدن به آغوش گرم مادر که منتظرت نشسته مجبور میشی باز هم پاشی وراه بری ونتیجه این خستگی ها اینه که الان بدون هیچ مشکلی راه میری. امیر خان احساسات آدم ها هم مثل همین مثال و مثالهای دیگه است که خودت فکر کنی بهشون میرسی. ممکنه همون اول که بهش اجازه میدیم خودشو نشون بده بخوره زمین. باعث بشه قلبمون زخمی بشه ولی یه زمانی کاملا پخته میشه. پس بذار احساساتت تاتی تاتی کنن. جلوشو نگیر. چون یه زمانی باید اجازه رشدشو تو وجودت بدی ولی اگه دیر بشه خیلی خیلی سخت تر میشه. چون اون موقع دیگه وقتی برای چهار دست و پا رفتن و تاتی تاتی کردن نیست چون هر وقت که زمین می خوری هم خودت می افتی هم یه نفر دیگه با تو می افته. پس عقلتو تکیه گاهی کن که احساساتت عین یه پیچک بهش بپیچه و بالا بره. هیچ ترسی هم از باد و طوفانش نداشته باش چون تکیه گاه محکمی به اسم عقل و منطق داره.
و حالا در مورد ازدواج. می دونی اون حسنی که آدم ها رو وادار به ازدواج میکنه چیه؟ تا حالا کار چرخ دنده هارو دیدی؟ دیدی چه جوری می چرخن؟ هر انسانی یه چرخ دنده است. مثل چرخ دنده یه قسمت ها قوت داره یه قسمت ها ضعف. امیر جان یه چرخ دنده به تنهایی قادر به حرکت است؟
پس حتما باید یه چرخ دنده دیگه در کنارش قرار بگیره تا با هم در گیر شن و بچرخن.
در کنار انسان هم باید یه نفر دیگه باشه که قسمت قوتش در قسمت ضعف ما و بر عکس در گیر بشه تا بتونیم بچرخیم و یه مجموعه بزرگتری رو به اسم زندگی بچرخونیم
البته میدونم تو این چیزها رو بهتر از من میدونی ولی خواستم تلنگری زده باشم. امیر خان من بر عکس بعضی ها که گفته بودن برای این چیزا هنوز بچه ای و دهنت بوی شی میده بهت میگم: واقعا دستت درد نکنه که با این سن و سال اینقدر خوب فکر میکنی و قدرت تجزیه و تحلیل بالایی داری. با اون دهنی که بوی شیر میده حرفهایی زدی که بزرگتر از تو هم توش موندن. واقعا خسته نباشی. باز هم به تلاشت ادامه بده. به امید اون روزی که با هر مطلبی که مینویسی یک در بسته رو به روی جوونا باز کنی
جسارت منو هم ببخش. چون واقعا دوست دارم تو رو از هر جهت انسان کاملی ببینم. خواهرانه قبول کن. اگر هم ناراحت شدی حتما بگو. منتظر جوابت هستم.
بای.
1- What is this life? full of care
There is no time to stay and stare
2- مگر من چه هیزم تری به تو فروختم که میگی " نگاهت بیروحه و وقتی به من نگاه میکنی انگار داری پشت سر من رو میبینی"حالا بالفرض هم اینجوری باشه باید با تمام وجود اعلام کنی؟! تازه تقصیر خودته، به قول محسن من اون موقع حوصله خودم را هم نداشتم اون وقت تو با یک لبخند مصنوعی مثل این فرنگیها اومدی سراغ من!
3- اخبار ساعت هفت را نگاه میکردم که دیدم داره خبر اعطای جوایز نوبل را میده. با خودم گفتم حتی اگر اعلام کنه شیرین عبادی جایزه را گرفته ممکن نیست نشونش بده، که همین جور هم شد. ولی مثل اینکه لاریجانی رو دست کم گرفته بودم.
بلافاصله بعد از اعلام کردن دریافت جایزه شیرین عبادی ، تاریخچه کوچکی از برندگان قبلی جایزه صلح را اعلام کرد. که فقط شامل جیمی کارتر، یاسر عرفات و شیمون پرز میشد.
احمق، بیشعور، مادر بخطا، اگر اون جیمی کارتر با اون سیاست درهای بازش نبود که تو الان باید دنبال سرنگ دست دوم می گشتی. اون یاسر عرفات بدبخت هم باید کرور کرور به خاطر عملیات شهادت طلبانه یک مشت احمق تر از خودت که با سلاحهای اعطایی ایران مجهز شده اند، تاوان پس بدهد. و مطمئن باش آدمهایی که در مورد اینها با تو همعقیده هستند اسمی هم از شیرین عبادی نشنیدهاند که بخواد رویشون تاثیر بگذاره.
برای من هیچ فرقی نمی کنه شیرین عبادی جایزه بگیره یا مادونا. چیزیش که به من نمیرسه( اگر فکر کردی منظورم پولش است،خیلیXXXX ). تنها چیزی که من باهاش حال کردم این بود که خانم عبادی بیحجاب جایزه را گرفت و همین که رو عقیده خودش پا فشاری کرد ، برای من خیلی ارزش داشت.
وقتی حالت بده و دلت می خواهد یکی لااقل یه حال و احوالی از تو بپرسه هیچ موجود زنده ای پیدا نمیشه تا با اون یک دردل بکنی. ولی وقتی اوقاتت تلخه و خودت هم می دونی سر مسائل بیخود اعصاب خورده و متعجبی که چرا اینجوری شدی ویرگول مرتبا میان می پرسن چته؟ چی شده؟
هر روز که می گذره بیشتر اعتقاد پیدا می کنم که اینجا مثل جهنم مسلموناست.ان شاءالله که از این به بعد دیگه نیست
فرق کسی که از زندگی زیادی میخواهد با کسی که حتی حداقل نیازهای اولیه را ندارد چیه؟ وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم که چیزی در حد صفره. یک موقع همه چیز دارم و یک موقع هیچی! حکمت این کار چیه؟ جالبی زندگی هم به همینه: چیزی که جز خودت کسی دیگر توش نقشی نداره ولی با این حال نمیتونی حلش کنی.
ولی با این حال فکر میکنم بعضی از آدما از زندگی واقعا زیادی میخواهند. بدون اینکه چیزی از دست داده باشند ، مینالند. به نظر شما اگر آدم دعا کند این جور آدما به یک بلای درست حسابی گرفتار بشوند تا قدر عافیت را بدانند ، کمی بدجنسی نیست؟
من که تا حالا نتونستم همچین کاری بکنم.البته در مورد دوستان وگرنه بقیه که به من چه و در مورد دشمنان هم که دعای هر روزه!
حالا هم به این نتیجه رسیدم که همه چیز همین طوره. وقتی یک چیزی را زیاد بخوای و بهش نرسی دیگه نمیخواهیش.
شرمنده بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم. نه اینکه محدود باشم، بلکه آدم هر چیزی رو نمیتونه واضح و مو به مو بگوید.
2- ببین عزیزم، من رو به خاطر شب مهمانی ببخش. اون شب از اینکه دعوت هر کسی به رقص را قبول میکردی و خودت را در آغوش هر کسی میانداختی ناراحت بودم. راستش را بخواهی اون موقع نمیدونستم همه این کارا برای اینه که میخواستی تا نصفه شب نشده خودتو ارضا کنی و یک وقت جلوی چشمان من با یکی دیگه به اتاق خواب نری.
از این که این همه به خاطر من خودتو اذیت کردی شرمندهام.
میگن اون پرنده که تو قفسه، زندونیه.
ولی من میگم خوش به حالش. حداقل میله های دور و برش را می بینه. نه مثل من که هر طرف که میره ، محکم به یک دیوار شیشهای میخوره.