-
[ بدون عنوان ]
1383/04/06 01:25
بالاخره تصمیمم را گرفتم. از اینجا میروم. اینجا دیگه فرقی با در خونمون نداره. البته اگر اونجا حرف بزنم بهتره. لااقل میتونم به خوبی هرچی را که میخوام ،بیان کنم. دیدم اینجا داره میشه محل صحبتهای شخصی روزمره ای که خیلی بهترش رو میشه رو در رو گفت. سه ماه پیش توی بلاگر یک اکانت درست کردم حالا هم می روم اونجا و حرفهایی...
-
[ بدون عنوان ]
1383/04/03 18:26
اپیزود یک : پسر چند روزه چند روزه مرتبا بهونه هندوانه میگیره . پدر براش نمیخره. تا اینجا با خودم فکر میکنم عجب پدر خسیسی، یک هندونه مگه چه قدر میشه. چند روز بعد پدر که از سر کار برمیگشته میبینه پسرش از تو آشغالهای همسایه پوست هندونه پیدا کرده و داره اون رو گاز میزنه. پدر با خودکشی، مساله را لااقل برای خودش حل...
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/30 22:10
الان Ansys داره با شدت و حدت تمام کار میکنه به طوری که رفتن از یک خط به یک خط دیگه در همین نرمافزار ورد حدود 2 ثانیه طول میکشه. دیدم نمیشه که 2 تا 5 ساعت کامپیوتر کار کنه و منهم بشینم همینجور فقط نگاهش کنم. خواستم آپگریدش کنم دیدم یک آپگرید کوچولو حدود 500 هزار تومان خرج بر میداره ، منصرف شدم. ای پدر بیپولی بسوزه....
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/25 23:59
سال اول یا دوم دبیرستان بودم و داشتم از کلاس زبان برمیگشتم تو خیابون مازندران بود که دیدم یک خانم لاغر با یک چادر مندرس کنار دیوار ایستاده و یک بچه با لباسی بدتر از خود آن خانم کنارش است. آن زن دوتا کفشش را از پایش درآورده بود و با پای برهنه در حالیکه فقط یک جفت جوراب پایش بود، کفشها را در کنار هم در یک دستش ،جلوی...
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/21 03:12
دیوار نوشته: ای که از کوچه معشوقه ما میگذری ته اش بنبسته، باید دور بزنی جملهی نغز: :«من هیچگاه آب نمینوشم. آب برای حمام کردن است. تنها آبی که وارد بدنم میشود از یخ داخل ویسکیام است.»
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/20 03:45
یک بنده خدایی تعریف میکرد مافیا وقتی بخواهد یکی را بکشد برای اینکه لو نره کی بوده وی را همراه با چند نفر دیگه در یک مکان عمومی میکشد تا معلوم نشه چه کسی را میخواسته بکشد. مثلا در یک رستوران بمبگذاری میکند یا برای مثال در یک مرکز خرید. حالا شده حکایت این وضعیت سربازی و معافی در ایران. برای اینکه یکی ار آقازادگان...
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/18 08:02
"من اگر به خاطر وجهه بد اجتماعیش نبود از صبح تا شب سیگار میکشیدم. خیلی سیگار را دوست دارم" امیدوارم به علامت نقل قول عبارت بالا توجه کرده باشید. سیگار کشیدن یه چیزه ، سیگاری شدن یک چیزه دیگه، ولی این جمله دیگه در حد جنایته. خیال نکنید این جمله را یک آدم عمله* گفته باشه. در واقع از زبان یک استاد دانشگاه است که من با...
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/16 23:48
بزن تار و بزن تار بزن تو آواز بیخریدار نمیدونم قبلا هم گفتم یا نه ولی یک داستان نمادینی بود که مادرم تعریف میکرد که یک روز برف به جاقاسم* میگه بیا با هم عروسی کنیم ولی جاقاسم میگه صبر کن من گیسهام دربیاد . بهار میشه و جاقاسم به برف میگه حالا من آمادم ولی برف میگه حالا که ترتر افتاد در _ _ _م تو اومدی سراغم. یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/06 01:09
یا ایهاالناس، اگر تا حالا به سایت www.orkut.com نرفتهاید بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست. من که این چند روز به خاطر همین یک سایت کلی شارژم. فکرش رو بکنید یکی از دوستان را بعد از 5 سال دیدم. و کلی خاطره ها برایم زنده شد. حوصله توضیح ندارم فقط بدونید یک چیزی تو مایه های " تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو...
-
[ بدون عنوان ]
1383/03/05 14:33
نمیدونم چند وقت پیش بود، ولی خیلی دور به نظر نمیرسه. ازش پرسیدم دلت میخواد همسر آیندت چه خصوصیتی داشته باشه؟ خندید و گفت" 3 تا شرط اولش اینه که من رو دوست داشته باشه". خواهر دوستش نامزد کرد. پسره معتاد از آب در اومد. یک روز دختره را می بره خونشون با مادر و خواهرش می افتند به جونش تا مهریه اش را ببخشه و همین طور بی...
-
[ بدون عنوان ]
1383/02/18 22:41
مامان یک ضربالمثل رو خیلی به کار میبرد که به نظرم خیلی جالب بود و اون این بود که می گفت "حیاء رو خورده ، شرف رو بالا آورده" دفعه های اول که این رو میشنیدم مثل خیلی از حرفهای دیگه نمیفهمیدم چی میگه و برایم خیلی جالب بود. تا این بزرگتر شدم و یک چیزهایی فهمیدم. فهمیدم که بدتر از این هم میشه ، میشه حیاء رو بخوره و شرف...
-
من شکستم بیصدا
1383/02/13 02:31
یک مکالمه آخر شب : من دیگه برم {بخوابم} :خوابهای خوب ببینی این را گفتم و یک لحظه موندم. چه قدر دلم می خواست که یک نفر هم به من همچین چیزی می گفت. چه قدر دلم می خواست خودم هم خوابهای خوب ببینم. اصلا یادم نمیاد اخرین خواب قشنگی که دیدم چی بود.آهان! دفعه آخر تلفن زنگ زد و من رو وسط خواب بیدار کرد. برای همین چیزی یادم...
-
[ بدون عنوان ]
1383/02/08 01:07
1- انگشتهایش را به دور هم جمع میکند و در حالیکه دستش را به سمت بالا گرفته میگوید:" این موسیقی لوسآنجلسی .... جوانهای الان... بی ارزش ... سخیف " خوب نمیشنوم چی میگه، مگر این شبکه PMC میگذاره. کاشکی یکی صدای تلویزیون را کم می کرد .{این هلن هم چه قدر بد صداست} در آخر میگه " میخواهم یک تلویزیون دیگه بخرم و بیارم تو...
-
[ بدون عنوان ]
1383/02/01 22:59
موقعی که بچه بودم و در کتابهاب دینی (عق عق ) میخوندم که در زمان پیامبر مردم گرسنه بودند و به نانی محتاج بودند با خودم می گفتم الان که دیگه نمیشه، نون دونه یک تومنه ،دیگه امکان نداره کسی تو این دور و زمونه گشنه باشه و یا شب گشنه بخوابه. مدتی گذشت . مادرم یک دوست داشت که از کاخ نشینی به کوخ نشینی دچار شد. این خانم که...
-
[ بدون عنوان ]
1383/01/31 20:24
1- اگه روزگار بیرحمه تو مهربون باش اگه آفتاب می سوزونه تو سایبون باش حالا که تنهایی پای جونم نشسته بیا واسه من تنها تو همزبون باش تو مهربون باش اگه سرما کمین کرده کنار باغچه واسه گلهای نیمه جون تو باغبون باش تو مهربون باش MP3 278 KB 2- بالاخره کتاب سفید پوستان احمق (Stupid White Men) مایکل مور هم به دستم رسید. یک آمار...
-
Gold Rush
1383/01/27 22:30
قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین ............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ....
-
[ بدون عنوان ]
1383/01/26 00:19
1- حال : امشب شب مهتابه ولی من حبیبم را نمیخوام. فقط و فقط میخوام از شب مهتاب لذت ببرم. دست از نسیه بردار و نقد را بچسب که دیگه این را هم از دست میدهی. یه چیزی تو مایه های Stronger . 2- گذشته : (ترانه شبزده خواننده ابی) عزیز بومی ای همقبیله رو اسب غربت چه خوش نشستی تو این ولایت ای با اصالت تو مونده بودی تو هم...
-
[ بدون عنوان ]
1383/01/05 00:40
به ماری آنتوانت همسر لوئی شانزدهم گفتند مردم پاریس نان ندارند که بخورند. جواب داد: خوب کیک بخورند. حالا شده حکایت ما و بعضی ها
-
[ بدون عنوان ]
1382/12/29 03:36
ببین آقای محترم که مادر محترم تر از خودتون ماهی هفتاد هزار تومان صرف یک گربه خیابونی می کنه. باور کن دست خودم نیست. نمی تونم جلوی اون نگاه عاقل اندر سفیه با پوزخندم را بگیرم. توضیح اضافه هم نمی دهم که چرا. یک خورده چشماتو وا کن می بینی.
-
[ بدون عنوان ]
1382/12/19 01:36
1- قصه از کجا شروع شد از گل و باغ و جوونه از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه 2- من، تو، خیال من، من، خیال من، من، من Calculator : 000 = 0 من
-
[ بدون عنوان ]
1382/10/07 01:20
لالا لالا لالایی بلند بالا ، سیه چشمون کجایی
-
[ بدون عنوان ]
1382/09/25 23:37
این ایمیل برگرفته از وبلاگ امام امیر است که توسط دختر خانمی به ایشون نوشته شده است. بخونید و قضاوت کنید و اگر تونستید استفاده! امیر خان سلام. حالتون چطوره؟ امیدوارم که همیشه سالم و سر حال باشید. بعد از خوندن اخرین مطلب وبلاگتون که موضوع پر بحثی داره تصمیمم گرفتم که این امیل رو براتون بزنم. امیر خان توی همه نوشته هاتون...
-
[ بدون عنوان ]
1382/09/19 21:33
1- What is this life? full of care There is no time to stay and stare 2- مگر من چه هیزم تری به تو فروختم که میگی " نگاهت بیروحه و وقتی به من نگاه میکنی انگار داری پشت سر من رو میبینی " حالا بالفرض هم اینجوری باشه باید با تمام وجود اعلام کنی؟! تازه تقصیر خودته، به قول محسن من اون موقع حوصله خودم را هم نداشتم اون وقت...
-
[ بدون عنوان ]
1382/09/19 11:56
وقتی حالت بده و دلت می خواهد یکی لااقل یه حال و احوالی از تو بپرسه هیچ موجود زنده ای پیدا نمیشه تا با اون یک دردل بکنی. ولی وقتی اوقاتت تلخه و خودت هم می دونی سر مسائل بیخود اعصاب خورده و متعجبی که چرا اینجوری شدی ویرگول مرتبا میان می پرسن چته؟ چی شده؟ هر روز که می گذره بیشتر اعتقاد پیدا می کنم که اینجا مثل جهنم...
-
Delta
1382/09/12 02:19
فرق کسی که از زندگی زیادی میخواهد با کسی که حتی حداقل نیازهای اولیه را ندارد چیه؟ وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم که چیزی در حد صفره. یک موقع همه چیز دارم و یک موقع هیچی! حکمت این کار چیه؟ جالبی زندگی هم به همینه: چیزی که جز خودت کسی دیگر توش نقشی نداره ولی با این حال نمیتونی حلش کنی. ولی با این حال فکر میکنم بعضی...
-
Before & Now
1382/09/07 20:50
1- وقتی بچه بودم و خونه مادر بزرگم می رفتیم تا موقعی که داییم نمیآمد از شام خبری نبود. من هم که زمستونها ساعت 7 شب شام میخوردم باید تا ساعت 9:30 شب صبر می کردم. اما همیشه یک چیز جالب اتفاق می افتاد . گرسنگی من ماکزیمم تا ساعت 9 بود و بعد از اون دیگه کاملا احساس سیری میکردم. همون موقع ها نتیجهگیری کردم گرسنگی...
-
Unforgiven
1382/09/04 21:58
میگن اون پرنده که تو قفسه، زندونیه. ولی من میگم خوش به حالش. حداقل میله های دور و برش را می بینه. نه مثل من که هر طرف که میره ، محکم به یک دیوار شیشهای میخوره. درست مثل اینکه وسط یک زمین خاکی نشسته باشی و دور و برت یک باغ قشنگ باشه. همه میان کیف می کنن و میرن ولی تا بخواهی بری می فهمی که درو تا دورت یک دیواره ، یک...
-
No Location
1382/08/29 22:15
ببین من خودم هم می دونم چرخوندن 90 درجه ای سر و نگاه کردن به یک دیوار سیمانی خالی کار عجیبی است، ولی خیلی بهتر از اینه که برگردم و ببینم تو داری دور میشی.
-
Trap
1382/08/28 13:56
قدیما من نیستم چون دگران بازیچه بازیگران اول بدست آرم تو را وانگه گرفتارت شوم حالا حالا هم مطمئن باش بازم مثل بقیه نیستم
-
[ بدون عنوان ]
1382/08/26 01:37
خوش به حال قطعه سنگ که ندارد دل تنگ 1375 ه.ش تو یکی از دفتر های قدیمی ام یک نفر برایم نوشته بود. همین.