رفتن

امروز لتی(loti) زنگ زد.از تورنتو پذیرش گرفته یکی ،دو هفته دیگه هم میره.می گفت 1 ماه  که هز 7 صبح تا 4 بعد از ظهر دنبال نظام وظیفه بوده.روز آخر بهش گیر دادن که ریشت بلنده باید کوتاهش کنی!! اونم ساعت 7 صبح با بدبختی یک ارایشگاه پیدا کرده و ریشش رو زده. می گفت تو این چند روز بلایی سرش آوردند که دیگه عمراً برگرده. از سرباز صفری که به آدامس خوردنش گیر داده تا بوروکراسی مزخرف اداره ها. از اینکه از UCLA و Stanford  پذیرش گرفته ولی به خاطر جنگ کنسلش کردن.
حالا میان کنفرانس فرار مغزها برگزار می کنند.
اینجا جایی که من و تو به دنیا اومدیم. چرا رفتن از اینجا باید اینقدر خوب باشه؟

تو یک جنگل تندیس کبود

یه پرنده آشیونه ساخته بود

تو هوای آفتابی روی درختا می پرید

تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یک روز ابرای سنگین اومدن

دنیای قشنگشو به هم زدن

هر چی صبر کرد آسمون آبی نشد

ابرا موندن ، هوا آفتابی نشد

بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید

یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پرکشید

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد