1- دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه تو کردی به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
2- در این تابستان بعد از امتحانات پایان ترم کلا 2 بار به دانشگاه رفتم. خوب یک ترم دیگه همه چیز تموم میشه. به قول عمو سام "everything will come to an end". راستش رو بخواهید انتظار داشتم دلم تنگ بشه. ولی چنین اتفاقی نیافتاد. دیدم که هیچ گونه وابستگی به این راهروها و این اتاقها با این پنجره های کوچیک ندارم. آدم هاش هم که غریبه شده اند. پس خیلی خوب شد ، دیگه با خیال راحت از اینجا می روم .و خوشحال و خندون برگشتم خونه. ولی زهی خیال باطل.
" :بینام بیا خوابگاه کارت دارم
: ببین سعید الان ساعت 5:30 من تا بیام اونجا یکساعت طول می کشه
: خوب بیا اتاق شب هم بمون...
: باشه!من که حریفت نمی شم، اومدم."
.....
..... "تو اتاق منتظر باش تا من برم شام بگیرم برگردم". و من تو اتاق 412 روی تخت مهرداد نشستم. حمید چه قدر بزرگ شده . هنوز 2 ماه نشده که ندیدمش.اینجا چرا یه جوره دیگه است؟! شاید به خاطر اینه که تمیزه! شاید هم به خاطر ساکت بودنشه. گوشه موکت سوخته. هر کی ندونه من که میدونم به خاطر بخاری برقی که می خواستم یک سنگ مرمر بیارم برای زیرش و هیچ وقت هم نیاوردم. اینم که پاهای حمیده. پس چرا اینجا گذاشته؟!؟! آهای حمید پاهاتو از اونجا بردار . من از اونجا خاطره دارم.این جا برای من مقدسه. کی گفته میز رو اینجا بیاری. ببر سر جاش. کنار پنجره. نه! من از اونجا هم خاطره دارم. پس میز اون موقع کجا بود؟ اصلا مگه واجبه روی میز باشی، برو روی تخت خودت، اون بالا. چی میگی بینام! تو شب اول که اینجا خوابیدی از روی این تخت افتادی. حواست کجاست؟ ببین خودت کجا نشستی! تو که از تخت سعید هم که ممنوع الورود بود خاطره داری. نه این امکان نداره، وجب به وجب اینجا خاطره دارم. اسم اینها خاطره نیست. اینها تکه هایی از من هستند. از بهترین ها ولی نه الزاماً شادترین ها. دیگه بستن چشمها هم فایده نداره. باید برم . رفتن کار سختی نیست. همیشه چند تا بهونه هست که بیاری.
کاشکی زمستون بود لااقل یک باد سرد صورتم را خنک می کرد ، نه! به خلوتی خیابوناش نمی ارزه.
حالا دیگه اتاق 412 مایملک دانشگاه نیست. بدون هیچ سندی ، بدون هیچ محضری مال من شد.ولی نه رایگان. جایش چی دادم؟ من 2 سال از زندگیم اونجاست. زندگیی که حتی دانشکده ای تمام روز توش بودم نتونست بگیره. حالا دیگه هر موقع بینام از اون طرف ها رد بشه، از پشت دیوارها یک اتاق رو می بینه با یک پنجره، با آدمهایی که همیشه جوون می مونند. موکتی که یک گوشه اش سوخته و یک بینام دیگه که فکر می کنه اونجا مزاحمه و نباید اونجا باشه ولی دوست داره که باشه. با یک عالمه حرف که نمی تونه بزنه. یه بینام می بینه که تو خیالش با تک تک آدمهای اونجا رقصیده و تا کجاها که نرفته. بعدش هم دیگه چیزی نمی بینه چون آلرژی نداشته اش یکدفعه عود می کنه و باید دنبال دستمال کاغذیش بگرده. "نه مرسی، من آنتی هیستامین نمی خورم"
حالا دیگه خیلی بهتر شد چهار سال یک نتیجه ای داشت. از این زمین 44 هکتاری یک اتاق 12 متری با تمام آدمهاش مال من شد. چیزی هست که ازش دفاع کنم. به یادش باشم. با خاطره هاش بخندم یا بشینم به دیوار خیره بشم. ممنون 412.
وبلاگ جالبی داری .......
MATALEB JALEBI BON