Nothing

۱-
           
چیزی را که می خواستم بگویم هایده به این قشنگی گفته من دیگه چی بگم.بالاخره بعد از یکسال و خورده ای تونستم آهنگ" آبی دریا قدغن "شهریار قنبری را کامل گوش کنم. دفعه اول که شنیدمش نزدیک بود غذامو بالا بیارم. حال چیزی بیش از یکسال می گذره. خوب من هر کاری تونستم کردم. لااقل دیگه هر شب موقع خواب بریتنی نمیاد تو سرم داد بزنه

""Stronger than yesterday….There's nothing but my way

حالا تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بگذارم احترامش حفظ بشه. در عوض دیگه معنی صحنه آخر فیلم ارباب حلقه را می فهمم. هر چند که اولش باور نمی کردم. امیدوارم شما هیچ وقت معنیش را نفهمید. یک بنده خدایی گفته " پرواز را را به خاطر بسپار پرنده مردنیست" ولی من میگم پرنده رفتنیست. این یکی دیگه خیلی سخته. با مردن میشد کنار اومد. ولی وقتی رفت همه چیز میره حتی خاطره اون پرواز.

2- شاید یک موقع این مطلب بالا را پاک کردم. روز اول که اومدم اینجا به خودم قول دادم که هیج وقت از ناراحتی هام ننویسم. حالا هم ننوشتم. یک اشاره کوچیک کردم. وقتی یک سری چیزهایی را کنار هم می چینم  و به یک سری نتایج می رسم، خیلی دلم می گیره ، خیلی . بعد فکر می کنم من و متعلقاتم توی دنیای 6 میلیارد نفری چه قدر گم هستیم و چه قدر ناراحتی های من می تونه کوچیک باشه، یک خورده آرومتر می شم.

اون اولا چه قدر اینجا راحت بودم. بارها و بارها می نشستم متن های که خودم نوشته بودم را می خوندم و کلی خوش خوشانم می شد. بعد رو عادت همیشه گفتم خوب حالا چرا تنهایی؟ بگذار بقیه هم بیان، و گفتم و آنها هم اومدن. به جز یکی دو پست دیگه حرف دلم را نزدم. دیدم داره میشه عین خودم.امروز فهمیدم که امیر به هیچ وجه اینجا را نمی خونه. خب خیلی بهتر شد. خیلی راحت تر شدم. ولی باز دلم سوخت که چرا همون یکی دوتا رو نخونده! نمی دونم ،خودم هم گیج شدم.

3- حالا برای اینکه دست خالی نروید اینو بخونید که بی ارتباط با شروع سال تحصیلی هم نیست:

اگر یادتون باشه اون قدیما به کسی که نمره کمتر از 10 می آورد می گفتند فلان درس را تک شده. یک روز مادر بزرگ من را به مدرسه دعوت می کنند تا از وضعیت تحصیلی دایی نابغه ام با خبرش کنند. معلم داییم به مادر بزرگ من  می گوید " خانم پسر شما تک شده " مادر بزرگ ساده ی ما هم می گوید " خوب آقا مگه بده؟ میون این همه بچه، بچه ی من تک شده!"

خوب البته تقصیر هم نداشت. به این چیز ها عادت نداشت. دایی بزرگ ترم اون موقع کالج البرز قبول شده بود.(اینو گفتم که یک وقت نگویید خواهر زاده به دایی می بره.:) .
   خوش باشید.

نظرات 4 + ارسال نظر

بی نام جان دلم واسه اون سر کچلت تنگ شده. مغازه ما هم بیا. برات یه چیز جالب دارم. واقعا یه مدت است که فکر می کنم به تو و کرگدن بد جوری نیاز دارم

رضا 1382/06/31 ساعت 22:53 http://reezza.blogsky.com

سلام بچه محل وقت نمیکنم لینک بهت بدم ولی هرجه زودتر به هت لینک میدم ای دی جدید خودت را به من بگو iran_boy1987 ای دی من هست

سلام رفیق... نوشته هات قشنگه ... معلومه که بچه باصفای دانشگاه علم و صنعتی!.. دمت گرم و سرت خوش باد!

هالاو 1382/07/01 ساعت 16:53 http://hallowsky.blogsky.com

salam
baba hayde dige chagh nist laghar shode
chon faghad eskeletesh moonde

webe ghashangi dari
age doost dashti be manam sar bezan

be omdie didar

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد