عجب روز گندی بود.(پنج شنبه) الان تقریبا حالت تهوع دارم. لعنت به هر چی کتابه. امیر هم که رفت. گل بود به سبزه نیز آراسته شد. من خیلی پنج شنبه ها رو فرم بودم اینم امروز اضافه شد. حتی نتونستم با بچه خداحافظی کنم. زود، تند، سریع ، خونه! تا کی؟ فوقش 9 شب . بعدش همه خوابیدند و دوباره علی موند و حوضش. خیلی خجالت کشیدم. کاشکی کسی می فهمید. من نمی تونستم بمونم . حتی نمی تونم بخوابم. لعنت به این ماه رمضون. این وسطاش گندش در میاد. تا میای بهش عادت کنی هم تموم میشه.

  کی گفته "دل شکستن هنر نمی باشد"؟! بعضی ها این قدر این کار رو با ظرافت انجام می دهند که آدم شک می کنه که نکنه با این ظریف کاری چیزی فراتر از هنره؟

  تو تمام زندگیم هیچ وقت سعی نکردم کار نادرست را با کار بد دیگه ای جواب بدم*. (هر چند که اینجا نمسیس است.)  هیچ فایده ای نداشت، چیزی رو حل نمی کرد. ولی مثل اینکه بقیه همچین نظری رو ندارند. همیشه اولین واکنششون ، پژواکه.
*(البته در مورد ناکسان قضیه کاملا برعکسه)

   کاشکی باز هم اشتباه کنم. خدا کنه!

   آخیش راحت شدم (تا کی ؟ خودم هم نمی دونم)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد