Before & Now

 1- وقتی بچه بودم و خونه مادر بزرگم می رفتیم تا موقعی که داییم نمی‌آمد از شام خبری نبود. من هم که زمستون‌ها ساعت 7 شب شام می‌خوردم باید تا ساعت 9:30 شب صبر می کردم. اما همیشه یک چیز جالب اتفاق می افتاد . گرسنگی من ماکزیمم تا ساعت 9 بود و بعد از اون دیگه کاملا احساس سیری می‌کردم. همون موقع ها نتیجه‌گیری کردم گرسنگی زیاد، سیری میاره.

حالا هم به این نتیجه رسیدم که همه چیز همین طوره. وقتی یک چیزی را زیاد بخوای و بهش نرسی دیگه نمی‌خواهیش.

شرمنده بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم. نه اینکه محدود باشم، بلکه آدم هر چیزی رو نمی‌تونه واضح و مو‌ به مو بگوید.

2- ببین عزیزم، من رو به خاطر شب مهمانی ببخش. اون شب از اینکه دعوت هر کسی به رقص را قبول می‌کردی و خودت را در آغوش هر کسی می‌انداختی ناراحت بودم. راستش را بخواهی اون موقع نمی‌دونستم همه این کارا برای اینه که می‌خواستی تا نصفه شب نشده خودتو ارضا کنی و یک وقت جلوی چشمان من با یکی دیگه به اتاق خواب نری.

از این که این همه به خاطر من خودتو اذیت کردی شرمنده‌ام.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد