نمیدونم چند وقت پیش بود، ولی خیلی دور به نظر نمیرسه. ازش پرسیدم دلت میخواد همسر آیندت چه خصوصیتی داشته باشه؟ خندید و گفت" 3 تا شرط اولش اینه که من رو دوست داشته باشه".
خواهر دوستش نامزد کرد. پسره معتاد از آب در اومد. یک روز دختره را می بره خونشون با مادر و خواهرش می افتند به جونش تا مهریه اش را ببخشه و همین طور بی مهریه طلاق بگیره. مادر دختر که نگرانش میشه میره اونجا ولی اجازه ورود بهش نمیدن. میره با پلیس بر میگرده. شب در اتاق رو روی برادر دختره قفل کرده بودند. برادره ارتشی بود. تفنگ داشت. می خواست در اتاق رو بشکنه. خب قانون وجود داره. نمیشه که همین طوری یک دختر معصوم را کتک بزنند و قصر در برند. فعلا باید جلوی داداش رو می گرفتند.
چند ماه بعد ازش می پرسم عاقبت الهام چی شد. میگه دارن طلاقش رو می گیرن. میگم همین!!! ماکزیمم کاری که می کنند همینه؟!! الهام از یک خانواده بیفرهنگ یا فقیر یا هر کوفت زهر مار دیگهای که همیشه تو این جور بحث ها هستند نیست. اون فقط نخواست یا نتونست با چیزی به جز قانون جلو بره.
دارند جلوی در رو چراغونی میکنند. عروسی طبقه بالاییه. میخندم و میگم فردا شب عروسیه. بر میگرده با ناراحتی میگه: بگو کلفتیه. شما مردا کلفت می گیرید ، زن نمی گیرید که و ... هیچی نمیگم. دیگه ازش نمی پرسم که دلش می خواد همسرش چه جوری باشه. دلم نمی خواد یک جواب کلیشه شده بشنوم. بذار با همون خاطره اون دفعه که از ته دل بود زندگی کنم. با خودم فکر میکنم اگر باز هم لباس عروس ببینه ، میپوشه و باهاش عکس می گیره؟ البته اگر هم نپوشید عیب نداره فکر میکنم که دیگه بزرگ شده و از این کار ها نمیکنه. به هر حال باید زندگی کرد. حتی اگر با دروغ به خودم. سوپر ایجیاو (Super EGO) به درد همین روزها میخوره.
سلام
متن خوبی بود.اره...درسته حق با اونه
اسم وبلاگتم خیلی قشنگه
شاد و سرافراز و پاینده باشی
خوب معلومه. بایدم اینجوری می شد. چون اولا سه شرط اول کمه؛ باید ده شرط اولش اون می شد.
ثانیا شاید بقیه شرطاش خوب نبودن (چون تو که نگفتی بقیه شرطهاش چی بود).
شوخی کردم. چیز قشنگی نوشتی.
موفق باشی.