اپیزود یک :
پسر چند روزه چند روزه مرتبا بهونه هندوانه میگیره . پدر براش نمیخره. تا اینجا با خودم فکر میکنم عجب پدر خسیسی، یک هندونه مگه چه قدر میشه. چند روز بعد پدر که از سر کار برمیگشته میبینه پسرش از تو آشغالهای همسایه پوست هندونه پیدا کرده و داره اون رو گاز میزنه. پدر با خودکشی، مساله را لااقل برای خودش حل میکنه.
اپیزود دو :
سبزی فروش بهش میگه: این گوجه شکستهها رو جدا کردم . اون طرفه بردار. زن سرخ و سفید میشه و من من کنان میگه "نه حالا نمی خوام" و برمیگرده میره. سبزی فروش تعجب میکنه. اون از کجا باید میدونست که زن و اون مشتری دیگرش با همدیگه همسایه هستند و سلام علیک دارند. به هر حال هر دوتا زن تاوان این ندونستن را پس دادند.
اپیزود سه:
مادر دخترش رو برای مصاحبه منشی گری آورده. خیلی بچه سن است . مادرش میگه:من خودم هم بیرون کار میکنم ماهی چهل هزار تومان میگیرم پدرش مریضه، خونه خوابیده. گفتم این را هم بیارم سر کار سی هزار تومان هم که بگیره باز هم یک کمک خرجی هست. چند روز بعدش ما همه تو اتاق شورای صنفی نشستیم و با خودمون کلنجار میریم با چهل هزار تومن چه طور میشه یک خانواده 5 نفری را اداره کرد.
خواهشا نگویید "خب جلو خودش را می گرفت 3 تا بچه دنیا نمیآورد"
این چند روز تو فکر بودم دیدم نمیتونم همه چیز رو بفهمم. همین طور که سر این جور چیزها هنگ میکنم، از بالا هم سر بعضی چیزها مثل جغجغه بچه هفدههزار تومنی و آپارتمان ۱۳۰۰ متری گیج میشوم. با این تفاسیر انتظار داشتن از بقیه که همه چیز رو درک کنند کار اشتباهیه. دیگه هم با شنیدن اون جک که انشایی درباره فقر بود و همه از راننده و مستخدم و باغبون یک خانواده در اون فقیر بودند، خندهام نمیگیره.
دیگه هم سر این جور مسائل با کسی بحثی نمیکنم.نه اینکه موافق باشم یا طرف رو این قدر احمق فرض کنم که حتی به خودم زحمت صحبت کردن ندهم. فقط به خاطر اینکه میدونم فایده نداره.
.....
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بیدرمان
....
علی صالحی
خوب میخواست جلو خودشو بگیره ۳ تا بچه...(ای وای اشتباه شد)
منم مدتهاست تسلیم همین نفهمیدن شدم...یه وقتها انقدر لجم میگیره که حتی واسه خودمم که یه چیزی میخرم تا چندین روز از خودم و تمام ریخت و قیافم متنفر میشم...راستش تنها چیزی هم که باعث میشه فکر اینجا موندن و پول در اوردن باشم همینه که شاید بتونم روزی روزگاری.....کمکی کنم که لااقل خودم از این عذاب وجدان راحت بشم...بماند که از نظر اکثر مردم من احمقم که به خاطر داشته هام عذاب وجدان دارم
سلام...ممنون نمسیس عزی زاز توجهت...چشم...:) ۴-۵ تا پستت رو خوندم...جالب بود و قابل تامل...راستی...بابت لینک ممنون:)
«... انتظار داشتن از بقیه که همه چیز رو درک کنند کار اشتباهیه...»
پس فکر نکن درباره دیگران یا لا اقل بعضی ها ؛ چیزی که فکر می کنی درسته. همه لازم نیست پته شون رو برات رو آب بریزن تا بدونی که چه وضعی دارن. نوشته ات درباره سبزی فروش قشنگ بود . دقیقا گفته من هم همینه.
نره ۱۰ روز دیگه بنویسی ها ! حداقل بیست روز دیگه خوبه ؛)
بابا من اگر به چیزی که فکر می کنم اعتقاد نداشته باشم که کارم زاره. (-:/ نوشته سبزی فروش و اون ۲ تای دیگه واقعی هستند.
تو چرا اپ دیت نمیکنی؟؟؟همش که غایبی ...دفه دیگه با ولی بیا اگه نه راهت نمیدیم
دلم به درد اومد . مخصوصا از جریان اون هندونه هه. انقدر از این ماجراها زیاد شده که من هنوز در عجبم که چطور بهشون عادت نکردیم . بگذریم که خیلی ها دیگه براشون عادت شده دیدن این جور آدما و عین خیالشون نیست .