1- انگشتهایش را به دور هم جمع میکند و در حالیکه دستش را به سمت بالا گرفته میگوید:" این موسیقی لوسآنجلسی .... جوانهای الان... بی ارزش ... سخیف" خوب نمیشنوم چی میگه، مگر این شبکه PMC میگذاره. کاشکی یکی صدای تلویزیون را کم می کرد .{این هلن هم چه قدر بد صداست} در آخر میگه " میخواهم یک تلویزیون دیگه بخرم و بیارم تو پذیرایی" چه خوب! دیگه از این به بعد تصویر که هست هیچی، لااقل دیگه تنظیم صدایش هم دست خودش می افته و میشه فهمید که چی میگه.
2- ساکت نشستم و فقط نگاهش میکنم . لابد پهلوی خودش فکر میکنه که توانسته مجابم کنه. هنوز داره حرف میزنه. هیچ وقت فکر نمی کردم با کسی که تمام زندگیش بین جوانها گذشته اینقدر اختلاف داشته باشم. دلایلی که او میاورد درست مثل مال من هست فقط با یک اختلاف کوچیک: اون میگه: " به این دلیل، بد" من میگم: " به این دلیل، خوب"!
موقعی که بچه بودم و در کتابهاب دینی (عق عق ) میخوندم که در زمان پیامبر مردم گرسنه بودند و به نانی محتاج بودند با خودم می گفتم الان که دیگه نمیشه، نون دونه یک تومنه ،دیگه امکان نداره کسی تو این دور و زمونه گشنه باشه و یا شب گشنه بخوابه. مدتی گذشت . مادرم یک دوست داشت که از کاخ نشینی به کوخ نشینی دچار شد. این خانم که شوهرش بازاری بود و خونه که چه عرض کنم باغ داشتند و اون موقع که با 2 میلیون می شد خونهای تو سعادت آباد خرید، خرج سفرهای زیارتی این خانم کمتر از 200 هزار تومن نبود. تا اینکه نمی دونم چی شد و تمام خونه و مغازه از دستشون رفت و مجبور شدند به یک منطقه فقیر نشین در اطراف تهران بروند که من اسمشو اینجا نمیبرم. یک روز که به دیدن مادرم آمده بود داستانی تعریف کرد که من فهمیدم همیشه همه چیز امکان پذیره.
1- اگه روزگار بیرحمه تو مهربون باش
اگه آفتاب می سوزونه تو سایبون باش
حالا که تنهایی پای جونم نشسته
بیا واسه من تنها تو همزبون باش تو مهربون باش
اگه سرما کمین کرده کنار باغچه
واسه گلهای نیمه جون تو باغبون باش تو مهربون باش
2- بالاخره کتاب سفید پوستان احمق (Stupid White Men) مایکل مور هم به دستم رسید. یک آمار جالبی که بدنیست شما هم بدونید اینه:
حقوق معلمها در آمریکا کم است و آنها نسبت به این امر اعتراض دارند. چیزی دز حدود 30000 دلار در سال یعنی 2500 دلار در ماه. حالا این قسمت رو داشته باشید . حقوق یک خلبان تازه کار هواپیماهای مسافر بری چیزی در حدود 8 الی 9 هزار دلار در ساله! یکی از شرکتهای هواپیمایی ممنوع کرده که خلبانانش به مراکز خیریه مراجعه کنند. و یکی از خلبانها با 4 بچه، از بانک غذا، غذا تهیه می کند که اسم و مشخصات مراجعه کننده را نمی پرسند. به قول مایکل مور قبلا هنگامی که از کنار یک کابین خلبان می گذشتم بو می کردم که مبادا خلبان الکل نوشیده باشد ولی الان بو می کنم که ببینم بوی غذای سگ می آید یا نه!
در کل خواندن این کتاب را توصیه می کنم. مخصوصا فصل " ما اول هستیم" که در آخر فصل به رهبران سیاسی خاص توصیههایی کرده است. که احتمال می دهم قسمت مربوط به ایران حذف شده باشد.
قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم .
1- حال:
امشب شب مهتابه
ولی من حبیبم را نمیخوام. فقط و فقط میخوام از شب مهتاب لذت ببرم. دست از نسیه بردار و نقد را بچسب که دیگه این را هم از دست میدهی. یه چیزی تو مایه های Stronger .
2- گذشته:
(ترانه شبزده خواننده ابی)
عزیز بومی ای همقبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسمت یار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوشآواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پرکشیدی بیپروا
به جستجوی شقایق
کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید رو بیرون بیاریم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز، اما تا امروز
خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد
3- ماضی بعید:
(همسفر گوگوش)
تو از کدوم قصهای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه، بودنت امنیته
تو از کدوم از سرزمین تو از کدوم هوایی
که از قبیلهی من یه آسمون جدایی
....
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی
منو با خودت با ببر من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی که هست تو بخواه من قانعم
ای بوی تو گرفته تنپوش کهنهی من
چه خوبه با تو رفتن، رفتن همیشه رفتن
چه خوبه مثل مثل سایه همسفر تو بودن
الان دوباره بویش کردم. دیگه بو نمیداد. دیگه اصلا مال من هم نیست. شده لباس کارگرها.
یادش بخیر، تا یک سال بعدش هم هنوز بویش را میداد. و من هنوز دستم رو جلوی هر چیزی که موقع فشار دادن فیش فیش میکنه میگیرم.
4- There is a difference between writing about you and writing for you
عجیبه که تا حالا نفهمیدی؟!
1- قصه از کجا شروع شد
از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربون و
یه سلام عاشقونه
2- من، تو، خیال
من، من، خیال
من، من، من
Calculator : 000 = 0
من
این ایمیل برگرفته از وبلاگ امام امیر است که توسط دختر خانمی به ایشون نوشته شده است. بخونید و قضاوت کنید و اگر تونستید استفاده!
امیر خان سلام. حالتون چطوره؟ امیدوارم که همیشه سالم و سر حال باشید.
بعد از خوندن اخرین مطلب وبلاگتون که موضوع پر بحثی داره تصمیمم گرفتم که این امیل رو براتون بزنم.
امیر خان توی همه نوشته هاتون یه جورایی از این که شما رو عاشق و........... خطاب کنن واهمه داشتین. راستی واقعا چرا از اینکه به شما بگن عاشق واهمه دارین؟ شمایی که با مفهوم دقیق عشق آشنایی دارید پس ناراحت نشین که شما رو عاشق خطاب کنند.
امیر خان عشق اگه عشق واقعی باشه انسانها رو از فرش به عرش میبره و انسان رو به تکامل میرسونه. این لغتی که امروزه به عشق تعبیر میشه یه بازیه بچه گانه است مثل یه قل دو قل فقط به جای سنگ با دل و احساس هم بازی می کنن پس در واقع این بازی اسمش عشق نیست و به قول شما هوسه. یه مثال عینی براتون می زنم که بهتر متوجه حرفام بشین مثلا من واقعا عاشق نوشته ها و شخصیت و عقاید شما شدم این به این معنی نیست حالا که من به مجذوب شخصیت شما شدم چپ و راست قربون صدقت برم و چند تا جمله بی ربط به هم ببافم و تحویل شما بدم که نتیجه ای جز تلف کردن وقتمون نداره. که مثلا چی؟ ولی امیر خان این عشق یه سری وظیفه رو دوش من میذاره. این عشق منو وادار میکنه که اگر راهی رو اشتباه رفتین بهتون گوش زد کنم. اگه راهی رو درست رفتین تشویقتون کنمو حتی شده دستامو بیارم بالا و براتون دست بزنم. وظیفه من در قبال این عشق اینه که راه های جدیدی رو جلوی پای شما بذارم. نقاط تاریک ذهن شما رو روشن کنم البته نه اینکه من خیلی حالیمه ها نه من حتی خیلی کمتر از شما از مسائل سر در میارم ولی حالا که ادعا میکنم از عقاید شما خوشم میاد باید باید وباید این وظایفو قبول کنم. لازمه همه این وظایف خوب فکر کردنه من باید خوب ببینم خوب فکر کنم زیاد مطالعه کنم و لپ کلام خودمو از این جایی که هستم بکشم بالاتر که بتونم شما رو همراهی کنم. دیدین ناخوداگاه با حس این عشق هم خودموارتقاء میدم و هم اگر در حد و توانم باشه یه نفر دیگه رو هم ارتقاء میدم. و این مفهوم واقعیه عشقه. امیر خان یک انسان کامل منطق و احساسش در کنار هم هستند و بیرون کردن هر کدوم از این 2 تا یه جای زندگی رو لنگ میکنه. عنصر دوست داشتن و عشق و از خودتون و زندگیتون دور نکنید. حرف شما کاملا درسته که عاشق شدن ممکنه بعضی وقتها به ادم ضربه هایی رو بزنه ولی اگه دقت کنین انسان هر کاری رو که شروع میکنه اولش ضربه میخوره. همین راه رفتن ما مگه وقتی شروع به راه رفتن کردی همون اول بلند شدی و دویدی؟؟ مسلما نه صدها بار زمین خوردی پاهات زخمی شد زانوهات درد گرفت ولی از شوق رسیدن به آغوش گرم مادر که منتظرت نشسته مجبور میشی باز هم پاشی وراه بری ونتیجه این خستگی ها اینه که الان بدون هیچ مشکلی راه میری. امیر خان احساسات آدم ها هم مثل همین مثال و مثالهای دیگه است که خودت فکر کنی بهشون میرسی. ممکنه همون اول که بهش اجازه میدیم خودشو نشون بده بخوره زمین. باعث بشه قلبمون زخمی بشه ولی یه زمانی کاملا پخته میشه. پس بذار احساساتت تاتی تاتی کنن. جلوشو نگیر. چون یه زمانی باید اجازه رشدشو تو وجودت بدی ولی اگه دیر بشه خیلی خیلی سخت تر میشه. چون اون موقع دیگه وقتی برای چهار دست و پا رفتن و تاتی تاتی کردن نیست چون هر وقت که زمین می خوری هم خودت می افتی هم یه نفر دیگه با تو می افته. پس عقلتو تکیه گاهی کن که احساساتت عین یه پیچک بهش بپیچه و بالا بره. هیچ ترسی هم از باد و طوفانش نداشته باش چون تکیه گاه محکمی به اسم عقل و منطق داره.
و حالا در مورد ازدواج. می دونی اون حسنی که آدم ها رو وادار به ازدواج میکنه چیه؟ تا حالا کار چرخ دنده هارو دیدی؟ دیدی چه جوری می چرخن؟ هر انسانی یه چرخ دنده است. مثل چرخ دنده یه قسمت ها قوت داره یه قسمت ها ضعف. امیر جان یه چرخ دنده به تنهایی قادر به حرکت است؟
پس حتما باید یه چرخ دنده دیگه در کنارش قرار بگیره تا با هم در گیر شن و بچرخن.
در کنار انسان هم باید یه نفر دیگه باشه که قسمت قوتش در قسمت ضعف ما و بر عکس در گیر بشه تا بتونیم بچرخیم و یه مجموعه بزرگتری رو به اسم زندگی بچرخونیم
البته میدونم تو این چیزها رو بهتر از من میدونی ولی خواستم تلنگری زده باشم. امیر خان من بر عکس بعضی ها که گفته بودن برای این چیزا هنوز بچه ای و دهنت بوی شی میده بهت میگم: واقعا دستت درد نکنه که با این سن و سال اینقدر خوب فکر میکنی و قدرت تجزیه و تحلیل بالایی داری. با اون دهنی که بوی شیر میده حرفهایی زدی که بزرگتر از تو هم توش موندن. واقعا خسته نباشی. باز هم به تلاشت ادامه بده. به امید اون روزی که با هر مطلبی که مینویسی یک در بسته رو به روی جوونا باز کنی
جسارت منو هم ببخش. چون واقعا دوست دارم تو رو از هر جهت انسان کاملی ببینم. خواهرانه قبول کن. اگر هم ناراحت شدی حتما بگو. منتظر جوابت هستم.
بای.
1- What is this life? full of care
There is no time to stay and stare
2- مگر من چه هیزم تری به تو فروختم که میگی " نگاهت بیروحه و وقتی به من نگاه میکنی انگار داری پشت سر من رو میبینی"حالا بالفرض هم اینجوری باشه باید با تمام وجود اعلام کنی؟! تازه تقصیر خودته، به قول محسن من اون موقع حوصله خودم را هم نداشتم اون وقت تو با یک لبخند مصنوعی مثل این فرنگیها اومدی سراغ من!
3- اخبار ساعت هفت را نگاه میکردم که دیدم داره خبر اعطای جوایز نوبل را میده. با خودم گفتم حتی اگر اعلام کنه شیرین عبادی جایزه را گرفته ممکن نیست نشونش بده، که همین جور هم شد. ولی مثل اینکه لاریجانی رو دست کم گرفته بودم.
بلافاصله بعد از اعلام کردن دریافت جایزه شیرین عبادی ، تاریخچه کوچکی از برندگان قبلی جایزه صلح را اعلام کرد. که فقط شامل جیمی کارتر، یاسر عرفات و شیمون پرز میشد.
احمق، بیشعور، مادر بخطا، اگر اون جیمی کارتر با اون سیاست درهای بازش نبود که تو الان باید دنبال سرنگ دست دوم می گشتی. اون یاسر عرفات بدبخت هم باید کرور کرور به خاطر عملیات شهادت طلبانه یک مشت احمق تر از خودت که با سلاحهای اعطایی ایران مجهز شده اند، تاوان پس بدهد. و مطمئن باش آدمهایی که در مورد اینها با تو همعقیده هستند اسمی هم از شیرین عبادی نشنیدهاند که بخواد رویشون تاثیر بگذاره.
برای من هیچ فرقی نمی کنه شیرین عبادی جایزه بگیره یا مادونا. چیزیش که به من نمیرسه( اگر فکر کردی منظورم پولش است،خیلیXXXX ). تنها چیزی که من باهاش حال کردم این بود که خانم عبادی بیحجاب جایزه را گرفت و همین که رو عقیده خودش پا فشاری کرد ، برای من خیلی ارزش داشت.
وقتی حالت بده و دلت می خواهد یکی لااقل یه حال و احوالی از تو بپرسه هیچ موجود زنده ای پیدا نمیشه تا با اون یک دردل بکنی. ولی وقتی اوقاتت تلخه و خودت هم می دونی سر مسائل بیخود اعصاب خورده و متعجبی که چرا اینجوری شدی ویرگول مرتبا میان می پرسن چته؟ چی شده؟
هر روز که می گذره بیشتر اعتقاد پیدا می کنم که اینجا مثل جهنم مسلموناست.ان شاءالله که از این به بعد دیگه نیست